هستی جونمهستی جونم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

هستی نفس مامان و بابا

تاسوعا و عاشورا

سلام نفس مامان  عمه صدیقه هرسال صبح روز تاسوعا توی خونشون مراسم زیارت عاشورا رو برگزار میکنه. صبح تاسوعا ساعت ٧ از خواب بیدارت کردم و لباس کردم تنت و با بابایی رفتیم خونه عمه.راستی داشت یادم میرفت زن عمو اکرم واست ١ لباس خوشگل دوخته بود که واسه این ایام بکنم تنت.قربونت برم عزیزدلم که چقدر با این لباس ناز شده بودی.بعد از مراسم برگشتیم خونه و تو که خیلی خسته شده بودی خوابت برد .بابا جون هم مثل هرسال با دوستاش رفت هیئت و من و دخملی تنها موندیم خونه.اما بهمون قول داد که فرداش یعنی روز عاشورا ببرتمون بیرون .روز عاشورا دوست بابایی اومد دنبالمون و با هم رفتیم مراسم.دوست بابا ١ پسر داره اسمش نیماست و چند ماهی ازت بزرگتره.عزیزدلم عاشق این اخلاق...
16 آذر 1392

هستي جونم و عيد غدير

سلام جون جوني مامانيييييييي.قربونت برم عيدت مبارك .چهارشنبه كه شب عيد غدير بود 1 اتفاق خوب افتاد اون هم جشن نامزديه آجي محدثه  دختر عمه صديقه بود.هورااااااااااا آجي عروس شد. صبح چهارشنبه رفتم واست 1 جوراب شلواري جديد خريدم آخه اون قبليه به لباس عروست نميومد. عصر هم من وهستي و عمه كبري و زن عمو اكرم و آجي مريم 1 آژانس گرفتيم و زودتر رفتيم خونه عمه اينا.ماماني قربونت بره كه چقدر دختر خوب وصبوري بودي و اصلا گريه نكردي و ماماني رو اذيت نكردي نازنينم.اما مهم تر از همه لباسي بود كه كرده بودم تنت.لباس عروس خوشگلت رو كه مادرجون واست از مشهد خريده بود رو كرده بودم تنت.چون هوا كمي گرم بود زيرش رو هم نكردم تنت. قربونت برم كه چقدر ناز شده بودي تو ...
16 آذر 1392

خدا جون ممنونم

سلام دوستاي خوب و مهربو ن ممنونم كه واسه سلامتي دخترم دعا كردين شكرخدا هستي جونم خيلي بهتر شده.اينترنت ما هم امروز آخرين روزشه و شارژش تموم ميشه و از اونجايي كه بابا خيلي سرش شلوغه فكر كنم چندوقتي طول بكشه تا دوباره اينترنت دار بشيم به همين خاطر تا چند وقت آينده كه با كلي خبر و عكس از نفس مامان ميايم خداحافظ
14 آبان 1392

سلام لطفا دعا کنید

سلام خاله ها و عمو ها و دوستای خوبم. هستی جونم چند روزه مریض شده و حال خوبی نداره. دارم از ناراحتی میمیرم.لطفا واسش دعا کنین زود خوب بشه.آخه هستی تمام زندگی ماست اگه حتی 1 تار مو از سرش کم بشه ما میمیریم. به محض این که خوب شد با عکسا و خبرای جدید میایم. دعا فراموشتون نشه لطفا.امیدوارم هیچ بچه ای مریض نشه ...
12 آبان 1392

پيك نيك

جيگر طلاي من سلااااااااااااام. قربونت برم عزيزدلم .عاشششششششششششششششقتم هستي جونم. 5 شنبه شب همه مهمون ما بودند واسه شام.البته قرار بود شام رو بريم محمد بن جعفر.اونجا 1 امامزاده هست كه اطرافش همش باغ و درخت و گل و بلبله و جاي خوبيه واسه پيك نيك .شب كه شام آماده شد  ما و عمه كبري و عمو مسعود و مامان بزرگ اينا رفتيم اونجا خوب بود اما كمي هوا سرد بود تو هم خوابت ميومد و حسابي بي تابي كردي و تا اينكه بردمت تو ماشين و خوابوندمت. اما روز جمعه همه به دعوت عمو محسن اينا واسه ناهار رفتيم بيشه عباس آباد.خيلي خوش گذشت همه بودن .تا عصر هم اونجا بوديم .هستي خانم هم كلي كيف كرد البته به جز آخرش كه خوابت ميومد بقيه اش دختر خوبي بودي.آهان داشت يادم مي...
7 آبان 1392

بازم پيك نيك

شنبه ظهر همه به دعوت عمو منصور واسه ناهار رفتيم پارك دولت.باباجون سركار بود واسه همين ما همراه عمو محسن اينا رفتيم پارك.قربونت برم كه چقدر آجي مريم رو دوست داري. وقتي مي بينيش اينقدر دست و پا ميزني و ذوق ميكني كه آجي هم بغلت ميكنه.از بغل آجي مريم بغل هيچ كس ديگه نميري من هم بهت قول شير رو ميدم كه مياي بغلم.عزيز نفسم چقدر تو مهربوني و محبت آدم ها رو با تمام وجود درك ميكني و به اونها جواب ميدي.داشتم ميگفتم رفتيم پارك و ناهار خورديم باباهم عصر اومد پيشمون.روز خوبي بود و خوش گذشت. اينم عكساش هستي جونم بغل عمو محسن   ...
7 آبان 1392

چهارمین سالگرد ازدواج مامان و بابا کنار هستی جونم

سلام فرشته کوچولوی من 23 مهرماه چهارمين سالگرد ازدواج من و بابايي بود ولي با 1 تفاوت بزرگ نسبت به سالاي قبل اون هم وجود 1 فرشته كوچولو كنارمون بود كه جشن كوچيك ما رو قشنگ و قشنگ تر كرد. عزيزدلم تو ثمره عشق من و باباجون هستي و بودن كنار تو رو با هيچ چيز توي دنيا عوض نميكنيم. 3شنبه صبح من و هستي رفتيم شيريني فروشي و 1 كيك كوچولو به همراه شوكولات خريديم و اومديم خونه. 1 ميز چيدم و فيلم عروسيمون رو گذاشتم و ساعت 5 بعدازظهر من و هستي منتظر اومدن باباجون از سركار شديم. بابا كه در رو باز كرد و اومد داخل كلي خوشحال شد و 1 جشن 3 نفره با هم گرفتيم. خوش گذشت.چندتا عكس هم گرفتم كه ميذارمشون   ...
27 مهر 1392

سفر هستی با 4 دندون به اهواز

سلام سلام قشنگ مامان  فردای روزی که آش دندونی واست درست کردم یعنی ٥شنبه هفته قبل رفتیم اهواز تا هم ١ سری به مادرجون اینا بزنیم هم آش دندونی دخمل گلم رو ببریم واسشون. تازه مادرجون هم از مشهد اومده بود و کلی چیزای خوشگل واسه جیگر مامان سوغاتی آورده بود.دیگه اینکه بالاخره نی نی عمو حسین و خاله زهرا جون به دنیا اومد.اسمش هم فاطمه خانمه.اهواز که بودیم رفتیم خونشون و فاطمه جونم رو دیدیم. دیگه دیگه ... آهان جمعه هم به دعوت عمو غلامحسین اینا واسه شام رفتیم پارک.خوب بود فقط کمی سرد شد اما خدا رو شکر واست لباس گرم برده بودم و سریع عوضت کردم و سردت نشد نفسم. خاله رویا اینا هم از مشهد اومده بودن و واست لباس خوشگل خریده بودن. خلاصه اینکه ...
27 مهر 1392

آش دندونی

سلام عزیزدل مامااااااااااااااااااااااااااااااان.خوبی نفس قشنگم؟میدونی چقدر دوست دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینقدر زیاده که خودمم اندازش رو نمیدونم اما آش دندونی.بالاخره بعد از پیدا شدن 4 تا از مرواریدای قشنگت مامان فرصت اینو پیدا کرد که واست آش دندونی درست کنه بهد از اینکه حالت کمی بهتر شد و 2 تا دندونت با هم دراومدن آش دندونیت رو بار گذاشتم.4شنبه هفته قبل بعد از اینکه بابا جون رفت سرکار و تو خوابیدی ساعت 8:30 صبح آش رو گذاشتم سرگاز .محتویاتش رو از شب قبل خیسونده بودم و آماده بودن. ساعت 2 ظهر هم خاموشش کردم و کشیدمش توی ظرفا. خوشمزه های کنارش رو هم آماده کردم و اول واسه عمو محسن اینا فرستادم.شب هم همراه بابایی رفتیم خونه عمو منصور و مامان بزرگ اینا و...
26 مهر 1392

مرواريد سوم و چهارم با هم اومدن

اما ادامه ماجرا ... بعد از اينكه از دكتر اومديم داروهات رو بهت دادم اما دماغت كيپ بود و نمي تونستي بخوابي.هرجور بود شب سخت گذشت.صبح كه اومدم داروت رو بهت بدم ديدم بله دوتا دندون خوشگلت با هم زدن بيرون  دندون نه مرواريد البته گنجينه مرواريد .اين دو تا دندونت از بس واسشون سختي كشيدي به اندازه ي گنجينه اي از مرواريد واسه من ارزش دارن زندگي من.حدودا ٢ ماه بعد از٢تا دندونای قبلیت این ٢تا هم ئراومدن. سریع به بابایی که رفته بود سرکار پیام دادم هستی دندون درورده  از طرفي خوشحال بودم كه دندونات دراومدن از طرفي به خاطر وضعيتت ناراحت بودم.خدا رو شكر تبت قطع شده بود اما آبريزش بيني و گلو درد حسابي اذيتت ميكردن. نه مي تونستي شير بخوري...
25 مهر 1392