تاسوعا و عاشورا
سلام نفس مامان عمه صدیقه هرسال صبح روز تاسوعا توی خونشون مراسم زیارت عاشورا رو برگزار میکنه. صبح تاسوعا ساعت ٧ از خواب بیدارت کردم و لباس کردم تنت و با بابایی رفتیم خونه عمه.راستی داشت یادم میرفت زن عمو اکرم واست ١ لباس خوشگل دوخته بود که واسه این ایام بکنم تنت.قربونت برم عزیزدلم که چقدر با این لباس ناز شده بودی.بعد از مراسم برگشتیم خونه و تو که خیلی خسته شده بودی خوابت برد .بابا جون هم مثل هرسال با دوستاش رفت هیئت و من و دخملی تنها موندیم خونه.اما بهمون قول داد که فرداش یعنی روز عاشورا ببرتمون بیرون .روز عاشورا دوست بابایی اومد دنبالمون و با هم رفتیم مراسم.دوست بابا ١ پسر داره اسمش نیماست و چند ماهی ازت بزرگتره.عزیزدلم عاشق این اخلاق...
نویسنده :
مامان هستی
23:43










